خودشیفتگی یا کوری؟

واقعیت ,رابطه ,کرده ,خیلی ,جذاب ,نسبت ,جذاب نبودن ,احساس هایت ,روان درمانی

واقعیت چیز خیلی جالبی نیست. با این حال تنها چیزی است که در این دنیا وجود دارد. ما چاره ای نداریم که واقعیت ها را همان طور که هستند ببینیم. یکی از هدف های روان درمانی و البته سخت ترین بخش آن، مواجه کردن انسان ها با واقعیت های زندگی است. من همیشه میلی سیری ناپذیر به "واقعیت گریزی" در مراجعانم می بینم. برای من خیلی زیاد پیش آمده که مراجعم را با یک واقعیت ذهنی ناخودآگاهش مواجه کرده ام و او هم با نگاهی از سر تحسین و تعجب تحلیل من را پذیرفته و در تاییدش مثال هایی از مشکلاتی که در رابطه هایش داشته شاهد آورده است. درست همان زمانی که فکر می کردم در این جلسه  قدم بزرگی برداشته ام و کار را به خوبی پیش برده ام با ناباوری از مراجعم می شنوم که: "شما من را درک نکرده اید. شاید تحلیل شما برای افراد دیگری درست باشد اما در مورد من نیست". گاهی آرزو می کردم که ای کاش جلسه را ضبط کرده بودم و صحبت های چند دقیقه قبل او را برایش می گذاشتم. این مقاومت نسبت به پذیرش واقعیت داستان عجیبی دارد. شاید یکی از دلیل های اصلی شیوع جهان شمول اعتیاد، یافتن راهی برای  فرار از دنیای واقعی باشد. البته فرار از واقعیت مربوط به همه ماست و منحصر به افراد معتاد نیست. همه ما به درجاتی نسبت به دیدن واقعیت های رابطه مان کوریم. یکی از مراجعانم دختر جوان، باهوش و تحصیلکرده ایست و به دلیل مشکلات ارتباطیش به من مراجعه کرده است. داستان زندگیش را که برای من می گوید نشانه های خیلی قوی و آشکار مبنی بر سرد شدن احساس نامزدش نسبت به او را می بینم. وقتی از او پرسیدم فکر می کنی نامزدت چه احساسی به تو دارد، گفت" اطمینان دارم که من را خیلی دوست دارد". در این جا از او پرسیدم: "نسبت به دروغ هایی که به تو می گوید یا مقاومتی که در دیدن تو دارد چه فکری می کنی؟ " گفت: "حتما کار داشته که نتوانسته من را ببیند. او فرد دروغ گویی نیست". گفتم من قضاوتی نکردم اما خودت چند دقیقه پیش گفتی که به نامزدم گفتم:" فکر کرده ای پشت گوش های من مخملیه که دروغ هات را باور کنم؟" این جا بود که در برابر سوال من سکوت کرد و پاسخی نداشت که به من بدهد. به او گفتم تو با وجود کارهای زیادی که داری همیشه منظم به جلسه های روان درمانی می آیی و برای این کار وقت و هزینه صرف می کنی. چرا در بیان احساس هایت روراست نیستی؟ می دانی تا زمانی که نتوانی صادقانه با احساس هایت مواجه شوی من نمی توانم به تو کمکی بکنم. پس از چند ثانیه ای سکوت گفت: "آقای دکتر من حتی نمی توانم تصور کنم که برای مردی جذاب نباشم و احساسش به من سرد شود". پیش خودم فکر کردم که مسوولیت سنگینی دارم. مراجعم نیاز به کمک برای رویارویی با واقعیت دارد. خودشیفتگی او را کور کرده و به او اجازه نمی دهد واقعیت های رابطه را ببیند. این مشکل در رابطه های قبلی او هم وجود داشت. هیچ وقت هیچ رابطه ای را تمام نکرده و تلاش می کرده آن را با چنگ و دندان حفظ کند. اگر پیشنهاد تمام شدن رابطه را به مردی می داد و او هم با روی باز استقبال می کرد و رابطه تمام می شد مهر تاییدی بر "جذاب نبودن" او بود. خیلی با احتیاط به او گفتم فکر نمی کنی این میل سیری ناپذیری که به تایید دیگران داری برایت تا حالا خیلی هرینه داشته است؟ با چشمان اشک آلود تحلیل من را پذیرفت. او نیاز به کمک کسی را داشت که او را با واقعیتی که همیشه آن را انکار می کرده مواجه کند. یکی از واقعیت های رابطه این است که ما نباید برای همه عالم جذاب باشیم. ما به هزار و یک دلیل برای بسیاری از انسان ها جذاب نیستیم. این به معنای جذاب نبودن ما به طور کلی یا ضعیف بودن ما نیست. 

ادامه مطلب خودشیفتگی یا کوری؟ ا